skip to Main Content
شخصیت مرزی

چرا شخصیت مرزی و خودشیفته عاشق یکدیگر می‌شوند؟

​​​​​​​​ چرا شخصیت مرزی و خودشیفته عاشق یکدیگر می‌شوند؟ در این مقاله دلایل عشق آن‌ها به یکدیگر تحلیل می‌شود. این چیزی است که بیشتر مردم نمی‌دانند. بعد از بیش از ۴۰ سال گوش دادن به صحبت‌های مراجعینم در مورد زندگی عاشقانه‌شان، متوجه یک واقعیت جالب شدم:

بیشتر افراد، کسانی را به‌عنوان پارتنر روابط عاشقانه‌شان انتخاب می‌کنند که درکشان از نحوه‌ی حفظ یک رابطه تقریبا یکسان است. ​

این واقعیت شبیه به آن چیزی است که در ابتدایی برایمان اتفاق می‌افتاد. معلمان، ما را در گروه‌هایی برای روخوانی طبقه‌بندی می‌کردند.​ مثلا همه در گروه «پرستو» روخوانی‌شان تقریبا در یک سطح بود.​ همه کسانی که در این گروه بودند مشکلاتشان در روخوانی یکسان نبود ولی همه کم و بیش از نظر مهارت خواندن در یک سطح بودند.

مهارت‌های روابط عاطفی

روابط هم نیازمند یاد گرفتن مهارت‌هایی مانند مذاکره برای حل اختلافات، برقراری ارتباط، بخشیدن یکدیگر پس از جر‌و‌بحث و غیره هستند. از نظر من این‌ها مجموعه «مهارت‌های روابط عاطفی» ما هستند. من متوجه ‌شده‌ام که افراد به صورت ناخودآگاه با توجه به سطح مهارت‌های روابط عاطفی‌شان، خود را در گروه‌هایی طبقه‌بندی می‌کنند. افراد بسیار کمی پارتنری را انتخاب می‌کنند که سطح توانایی‌اش در حفظ یک رابطه موفق بیش از نیم قدم بالاتر یا پایین‌تر از خودشان باشد. اگر سطح مهارت‌های روابط عاطفی کسی خیلی بالاتر از ما باشد، به احتمال زیاد برایش خسته‌کننده و بدقلق به نظر می‌آییم. اگر هم سطح مهارت‌های روابط عاطفی این فرد خیلی پایین‌تر از ما باشد، خود ما نیز به همان دلایل نسبت به او بی‌علاقه می‌شویم.

برخی از مشکلات افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی و خودشیفتگی در حفظ روابط عاطفی مشترک است

  • افراد در هر دوی این گروه‌ها فاقد آنچه هستند که روان‌شناسان «رابطه اشیاء کامل» و «پایداری شیء» می‌نامند.

رابطه اُبژه‌ای کامل در شخصیت مرزی

«رابطه اُبژه‌ای کامل»، توانایی دیدن ویژگی‌های خوب و بد یک فرد در کنار هم و پذیرش وجود آن‌ها است. این توانایی معمولا در دوران طفولیت از طریق تقلید از والدینتان و از همه مهم‌تر، به‌واسطه‌ی دیده شدن، پذیرفته شدن و دوست‌ داشته شدن واقع‌گرایانه فقط به خاطر خودتان با وجود نقایصی که دارید، پرورش پیدا می‌کند. این توانایی می‌تواند بعدا نیز کسب شود اگر که فرد به اندازه کافی انگیزه داشته باشد و روان‌درمانی مناسبی دریافت کند. ​

بدون «رابطه اُبژه‌ای کامل»، افراد نسبت به خودشان و دیگران مکررا دو دیدگاه را جایگزین یکدیگر می‌کنند که هر دو نیز یک اندازه افراطی و غیرواقع‌گرایانه هستند: یا خودشان و دیگران «همه‌چیزشان خوب» است یا «همه‌چیزشان بد». نتیجتا افراد، زمانی که با چیزی روبرو می‌شوند به جای ادغام این دیدگاه‌ها که روشن می‌کند طرف مقابل «همه‌چیزش خوب» نیست، به‌سادگی برداشت می‌کنند که آن فرد «همه‌چیزش بد» است و یا برعکس. ​

در هر دو حالت، آن‌ها به طور موقت تمام گذشته‌ی مربوط به آن فرد که در آن حال از آگاهی‌شان خارج شده است را نیز فراموش می‌کنند. بنابراین، اگر شما را به عنوان فردی ببیند که «همه‌چیزش خوب» است، تنها چیزهایی را به یاد می‌آورند که این دیدگاه را تقویت می‌کنند. وقتی هم که شما را به‌عنوان فردی در نظر بگیرند که «همه‌چیزش بد» است، تنها چیزهایی را به یاد می‌آورند که این دیدگاه را تقویت می‌کنند. ازآنجایی‌که هر دوی این دیدگاه‌ها بیش از حد افراطی و نادرست هستند، اساسا ناپایدارند و گاهی اوقات در طول یک روز می‌توانند به‌سرعت جایگزین یکدیگر شوند.

پایداری اُبژه در شخصیت مرزی

«پایداری اُبژه» دو بخش اصلی دارد:

  1. توانایی حفظ احساسات مثبت خود نسبت به یک فرد درحالی‌که او موجب احساس درد، ناامیدی، استیصال و یا عصبانیت در ما شده است. ​
  2. توانایی حفظ احساسِ داشتنِ رابطه‌ای عاطفی با فردی که حضور ندارد. این امر شامل توانایی به یاد آوردن چهره او و دیگر جنبه‌های قابل توجهی است که تداعی‌کننده آن فرد برای شماست. بدون این امر، فرد به معنای واقعی کلمه آن فرد «خارج از دید و خارج از ذهن» محسوب می‌شود. ​

فقدان «پایداری اُبژه» نتیجه‌ی نداشتن «رابطه اشیاء کامل» است.

  • رابطه اُبژه‌ای کامل و پایداری اُبژه را می‌توان به‌عنوان مهارت‌های روابط عاطفی در نظر گرفت.

اختلالات شخصیت طبق مکتب فکری «رابطه اُبژه‌ای»، فقدان «رابطه اُبژه‌ای کامل» و فقدان «پایداری اُبژه» شاخصه‌های تعیین‌کننده تمام اختلالات شخصیتی هستند. این بدان معنی است که فقدان این دو، جنبه‌ای تعیین‌کننده در گروه مهارت‌های روابط عاطفی فعلی افراد مبتلا به اختلالات شخصیتی است. این فقدان دو جانبه‌ی «رابطه اُبژه‌ای کامل» و «پایداری اُبژه» در واقع این احتمال را افزایش می‌دهد که دو نفر مبتلا به اختلالات شخصیتی (‏از جمله افرادی که با ویژگی‌های اختلال شخصیت مرزی و خودشیفتگی با محیط سازگار شده­اند)‏ عاشق یکدیگر شوند، و این احتمال را کاهش می‌دهد که عاشق فردی بدون اختلال شخصیتی شوند حتی اگر تمام چیزهای دیگرشان یکسان باشد. ​

یادداشت

در این مقاله اصطلاحات «شخصیت مرزی» و «خودشیفته» را جهت مختصرنویسی برای اشاره افرادی به کار می‌برم که در طفولیت به انواع خاصی از سازگاری در محیط خانه رسیده‌اند که تا دوران بزرگسالی ادامه یافته است و به‌صورت مجموعه‌ای از الگوهای فکری، رفتارها و استراتژی‌های زندگی که معمولا با عنوان اختلال شخصیتی شخصیت مرزی و اختلال شخصیتی خودشیفتگی شناخته می‌شوند، نمود پیدا می‌کند. قصد هیچگونه بی‌احترامی وجود نداشته است. به عقیده من، افراد نه شخصیت مرزی هستند نه خودشیفته، این‌ها نام الگویی است آن‌ها فعلا مطابق آن در روابط خود و رویکردشان نسبت به زندگی ظاهر می‌شوند. ​

  • افراد مبتلا به اختلال خودشیفتگی یا شخصیت مرزی به‌سرعت وابستگی‌هایی شدید را شکل می‌دهند.

افراد خودشیفته و شخصیت مرزی وجه مشترک دیگری نیز دارند که باعث می‌شود به احتمال زیاد یکدیگر را انتخاب کنند: هر دوی آن‌ها می‌توانند به سرعت وابستگی‌های عاشقانه‌ شدیدی را با وجود اطلاعات بسیار کمی که در مورد فرد مقابل دارند، شکل دهند. اغلب افرادی که با اختلال شخصیت مرزی یا خودشیفتگی تطابق ندارد، هنگامی که می‌خواهند تصمیم بگیرند که آیا معشوق جدیدشان همان «نیمه گمشده» است یا خیر، عجله نمی‌کنند. ​

افراد مبتلا به این اختلالات اغلب به دلایل مختلفی این کار را انجام می‌دهند:

دلیل افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی:

بسیاری از افرادی که با اختلال شخصیت مرزی تطابق دارند برای عشق زندگی می‌کنند. آن‌ها از رابطه با یک فرد به‌عنوان درمانی برای احساس پوچی، بی‌قراری و تنهایی استفاده می‌کنند. آن‌ها همان تصوری هستند که من از یک فرد «چسبنده» دارم. آن‌ها به‌سرعت وابستگی‌های قوی و سریعی را شکل می‌دهند و در برابر اطلاعاتِ حاکی از این که فرد مقابلشان زوج مناسبی برایشان نیست و به همین دلیل باید از او جدا شوند، مقاومت می‌کنند. فکر جدایی، ترس نهفته‌‌شان از رها شدن را هویدا می‌سازد و نتیجتا آن‌ها شروع به پیدا کردن دلایلی برای ترک نکردن طرف مقابلشان می‌کنند. ​

وقتی که اوضاع بد می‌شود، اغلب مثل وقتی که یک شخصیت مرزی با یک خودشیفته ازدواج می‌کند، این فرد شخصیت مرزی است که به‌طور معمول بیش‌ترین مشکل را در جدا شدن از رابطه دارد. این امر به این علت است که آن‌ها به شدت در تضاد هستند: یکی از طرفین کاملا منطقی است و می‌داند که رابطه خود پیش نمی‌رود و باید از یکدیگر جدا شوند، درحالی‌که طرف دیگر از برداشتن قدم جدایی بسیار می‌ترسد، زیرا که بدان معنی خواهد بود که قرار است دوباره با خودش تنها شود. بسیاری از افراد مبتلا به اختلال بی‌پی‌‌دی (شخصیت مرزی) در رسیدگی به مسائل مربوط به زندگی روزمره‌‌ی بزرگسالان احساس عدم کفایت دارند و با یک فرد دیگر که تقریبا هم هر فردی می‌تواند باشد، احساس امنیت بیشتری نسبت به وقتی که با خودشان تنها هستند، دارند. ​

مثال: ماریا، بِنی و پُل

ماریا زن نسبتا مطیعی است که از اضطراب شدید رنج می‌برد. او اغلب دچار فوبیاهایی می‌شود که برایش موجب محدودیت در میزانی می‌شود که بدون شوهرش بنی می‌تواند از خانه دور شود. بنی یک خودشیفته‌ی کنترلگر که ماریا را مورد آزارهای لفظی قرار می‌دهد و این که ماریا به شدت به او وابسته است را دوست دارد. ​

ماریا با این هدفِ مشخص، درمان را شروع کند که بتواند در خود توان ترک بنی را بیابد. او شکایت داشت که بنی فردی خشن و کنترلگر است و از نظر احساسی در دسترس نیست. به جز عملکردهایی که برای یکدیگر داشتند، وجوه مشترک بسیار کمی میان آن‌ها یافت می‌شد. بنی ترس‌ها و ضعف‌های ماریا را تحمل می‌کرد چون از این که طرف قوی رابطه باشد لذت می‌برد. این امر عزت‌نفس او را تغذیه می‌کرد. ماریا رفتارهای کنترلگرانه‌ی بنی را تحمل می‌کرد، چون در کنترل زندگی خودش احساس عدم کفایت می‌کرد. تا زمانی که بنی تمام تصمیمات را می‌گرفت، ماریا آزاد بود تا به هر اندازه که دوست داشت، درمانده و وابسته باشد. ماریا در اولین جلسه‌اش بیان کرد که دیگر چنین رابطه‌ای را نمی‌خواهد. او می‌توانست برای خودش رابطه بهتری را با مردی که مهربان‌تر باشد و کمتر از او انتقاد کند، متصور شود.

در طول درمان

همه چیز برای چند جلسه خوب پیش رفت. ماریا سپس درست در زمانی که در حال برنامه‌ریزی واقع‌گرایانه‌ای برای ترک رابطه‌اش بود، ناگهان از رانندگی روی پل بدون این که کسی در ماشین همراهش باشد، احساس ترس کرد. هرچه بیشتر می‌ترسید، بیشتر هم به بنی می‌چسبید. ترس ماریا از عبور از روی پل‌ها به تنهایی، استعاره‌ای از تمام زندگی‌اش بود. این که خودش را فعال کند و تصمیم بگیرد که بنی را ترک کند مانند عبور کردنش به تنهایی از روی پل بود.

همان وقت که برنامه ماریا برای ترک بنی بیشتر به واقعیت نزدیک‌تر شد، احساسات نهفته عدم کفایتش، خاطرات ناخودآگاهش از رها شدن در طفولیت و نیاز شدیدش به دلبستگی شروع به ظاهر شدن کرد و به‌صورت این فوبیا آشکار شد. این فوبیا بیش از هر زمان دیگری او را به بنی وابسته کرده بود، زیرا که بنی «راننده» زندگی ماریا شده بود. من و ماریا به‌سرعت متوجه شدیم که اگر می‌خواهد بتواند خودش باشد و کنترل زندگی‌اش را به عهده بگیرد، نیاز دارد که درمانش حالا روی این مسائل قدیمی که در حال ظاهر شدن بودند، متمرکز شود. ​

دلیل افراد مبتلا به خودشیفتگی:

نارسیست‌ها (خودشیفته‌ها) معشوق خود را براساس این که آن فرد عزت نفسشان را تقویت کند یا خیر، انتخاب می‌کنند. چون آن‌ها نیاز مداوم به تقویت عزت‌نفس دارند، هیچ انگیزه‌ای ندارند که منتظر بمانند تا فرد را بهتر بشناسند. آنچه که برای نارسیست‌ها جذاب است، ویژگی‌های شخصیتی پرطاقتی یا حتی سازگاری نیست. تا زمانی که فرد در نظر آن‌ها جایگاه بالایی دارد و برایشان جذاب است، معمولا تمایل دارند با سرعت زیادی در رابطه پیش بروند. متاسفانه، ازآنجایی‌که علاقه واقعی آن‌ها دقیقا همینقدر سطحی است، اغلب رابطه را به همان سرعتی که شروعش کردند، ترک می‌کنند. ​

  • خودشیفته‌ها و شخصیت مرزی‌ها از یک رابطه چیزهای متفاوتی می‌خواهند.

افراد مبتلا به اختلال خودشیفتگی و شخصیت مرزی ممکن است که عاشق یکدیگر شوند، اما به احتمال زیاد چیزهای بسیار متفاوتی را از رابطه انتظار دارند که به همین خاطر بعید است رابطه‌شان برای مدتی طولانی موفقیت‌آمیز بماند.​ ​​​​​​​

نارسیست‌ها نیاز به تقویت مداوم عزت‌نفس و شخصیت‌مرزی‌ها نیاز به عشق بی‌قید و شرط دارند. ​

افراد مبتلا به اختلال خودشیفتگی می‌خواهند که زوجشان حس عزت‌نفس آن‌ها را افزایش دهد، در حالی که افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی می‌خواهند به‌طور مداوم اطمینان خاطر داشته باشند که دوست ‌داشته می‌شوند. هر دوی این مجموعه نیازها ممکن است در مرحله ماه‌عسل ابتدای رابطه برآورده شوند، اما هرچه این افراد بیشتر از بودنشان با یکدیگر بگذرد، احتمال ارضای این نیازها نیز کمتر می‌شود.

مثال: آرتی و جِین

آرتی، یک خودشیفته‌ نمایشگر از طبقه کارگر، بلافاصله مجذوب جین، زنی پُرکنش، بسیار جذاب و مبتلا به اختلال شخصیت مرزی از یک خانواده ثروتمند شد. او جین را بی‌نقص می‌پنداشت و باور کرده بود اگر با فردی که اینقدر کامل است در رابطه باشد، بسیار خوشحال خواهد بود. ​

او ماه‌ها به دنبال جین بود و او را غرق در انواع هدایا، شام‌های رمانتیک و ابراز عشق و علاقه مداوم کرده بود. ​

جین بیشتر از آنچه به نظر می‌رسید احساس ناامنی می‌کرد و عاشق این بود که آرتی اینقدر عشقش به او را نشان می‌دهد و به زبان می‌آورد. رابطه جنسی آن‌ها عالی بود زیرا که آرتی مشتاق بود او را راضی کند و به نظر می‌رسید که می‌تواند پیش‌بینی کند که جین بدون این که حتی کلمه‌ای به زبان بیاورد از چه چیزی لذت می‌برد.

در طول درمان

جین کم‌کم احساس خشم، عدم امنیت و دوست داشته نشدن پیدا کرد، از آنجایی‌که ابراز علاقه‌ی آرتی به جین از بین رفت و درخواست‌هایش افزایش یافت. جین یا به آرتی می‌چسبید و از او می‌خواست که در آغوشش بگیرد و به او اطمینان خاطر بدهد که دوستش دارد و یا با از او کناره می‌گرفت. او شروع به عشوه‌گری برای مردان دیگر در حضور آرتی کرد، با امید به این که حسادت او برانگیزد و موجب شود تا بیشتر به عشق بورزد. ​

وقتی که جین به آرتی می‌چسبید و احساس عدم امنیتش را نشان می‌داد، آرتی به ستوه می‌آمد و زمانی که جین برای مردان دیگر عشوه‌گری می‌‌کرد، آرتی خشمگین می‌شد. هیچ کدام از آن‌ها مهارت‌های روابط عاطفی را نداشتند که در مورد این موضوع با آرامش حرف بزنند. ​

در عوض، ناامیدی متقابل از یکدیگر باعث شد که با هم بدرفتاری کنند و جروبحث‌هایشان به اوج خود رسید. لازم به گفتن نیست که رابطه این خیلی زود پایانی ناخوشایند پیدا کرد و هر کدام از آن‌ها دیگری را برای بد پیش رفتن اوضاع سرزنش می‌کرد. ​

خلاصه کلام

افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی و خودشیفتگی، اغلب عاشق یکدیگر می‌شوند، زیرا که هر دو از نظر «مهارت‌های روابط عاطفی» تقریبا در یک سطح قرار دارند. ممکن است هر دوی آن‌ها در مراحل ابتدایی یادگیری این امر باشند که چطور با موفقیت روابط عاطفی‌شان را حفظ کنند. در ابتدا، همه چیز ممکن است خوشنودکننده به نظر برسد زیرا که هر دوی آن‌ها مستعد ایجاد پیوندهای عاشقانه سریع و شدید بدون شناخت دقیق شخصیت واقعی طرف مقابل خود هستند. هر دوی آن‌ها به احتمال زیاد باور دارند که دقیقا همان چیزی را که آرزویش را داشته‌اند با شریک عاطفی جدید خود تجربه خواهند کرد. هریک دیگری را همچون رویایی می‌بیند که به حقیقت پیوسته است. ​

متاسفانه، با پیشرفت رابطه، تفاوت‌های اساسی آن‌ها در رویکردشان به زندگی و چیزهایی که از یکدیگر می‌خواهند و فقدان «رابطه اشیاء کامل» و «پایداری شیء»، رابطه آن‌ها را اساسا ناپایدار و احتمال دوام آن را بسیار کم می‌سازد. گفته‌ای قدیمی وجود دارد که در اینجا به کار می‌رود: یک پرنده و یک ماهی می‌توانند عاشق هم شوند، اما چطور می‌توانند با هم زندگی کنند؟ ​

این مقاله با عنوان «Why Do Narcissists and Borderlines Fall in Love» در psychologytoday منتشر و در آبان‌ماه ۱۳۹۹ در ای‌تراپی ترجمه شد.

This Post Has 0 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
سوالی دارید؟ با ما صحبت کنید!
گفتگو با پشتیبان ایتراپی
سلام. برای چت در واتس‌اپ یا تلگرام پشتیبانی که می‌خواهید با او صحبت کنید را انتخاب کنید.
error: Content is protected !!